از عشق تا عشق
زندگی یکی از دختران پیغمبر به نام زینب است که شوهرش نمی خواهد مسلمان شود و به همین علت دختر پیغمبر از او در خواست طلاق می کند...
تنها مردن
این نمایشنامه زندگی پیرمردی را به تصویر می کشد که سعی دارد خود را برای مرگ آماده کند. برای همین در خانه ی خود قبری می کند و می کوشد در آن بخوابد و به آن عادت کند. حتی سعی می کند از قبرستان استخوان بعضی مرده ها را بیاورد تا این قبر حالت طبیعی پیدا کند...
سحر
در مورد دختر بچه ایی به نام سحر است. پدر بزرگ و مادر بزرگ خیلی به او علاقه مندند. روزی پدر و مادرش برای ماموریتی به آلمان سفر می کنند. پدر بزرگ و مادر بزرگ که احساس دلتنگی می کنند، روزی از روزها متوجه می شوند که سحر وارد خانه شد است. آنها که تا به حال خیال می کردند او به آلمان رفته، ماجرا را تلفنی با پدر و مادرش در میان می گذارند. پدر و مادر سحر به پدر بزرگ و مادر بزرگ می گویند که او در آلمان است و آنها خیالاتی شده اند. سرانجامدر سحر تصمیم می گیرد از آلمان برگردد ...
شانه های بی سر
این نمایشنامه به زندگی مختار و توابین می پردازد و ماجرای سرهایی که در دارالاماره به دار آویخته شدند...
مرغ اسیر
زندگی دختری روستایی را بررسی می کند که منتظر است برادرش از سفری دور بازگردد و برای او هدیه ای بیاورد. دختر هفت سال است منتظر این اتفاق مهم است. در یک شب بارانی و طوفانی برادر می آید اما به جای سوغاتی خواهر را می کشد...
از کوچه های کوچ
غریبانه می آیی
و به خون خواهی
می خواهی
پرستوها را بی ستوه
دوباره پَر پرواز دهی
و شکارچیان شاکی را
بی هیچ نگاهی
به تیر آه
درآوری از پای
من مانده ام و
یک دنیا سیاهی.
شب هنگام بیا
تا از بام دل غم زده ام
آسمان تیره ره تماشا کنیم
از اینجا
اشکهای غریب خدا
دیدنی است.
اگر پارتی داشتم
به شعرهایم
پناه نمی گرفتم
تا کتابهای احساسم را
ارزان سر پیاده روها
حراج کنم.
اگر پلیس
رشوه نمی خواست
پیش از اینها
از دست خودم
شکایت کرده بودم.
من مترسک نیستم
گر چه سالها
بر کشتزاری از زر
کاشته اند مرا
تا گنجشکهای گرسنه
از خوان خدا بی هراس
دانه بر نچینند
اما از چلچله ها
که سالها در گودی چشمان وهم زده ام
لانه کرده اند بپرسید
من مترسک نیستم
تنها هویتم پلاکی است
در جیب پیراهن خاکی ام
که از سالهای هجوم
ه یادگار دارم
من مترسک نیستم
به خاطر باور تو هم شده
روزی شاید
دوباره سبز شوم
اگر پاییز بگذارد.
به اعتبار چشمان تو بود
كه من كورم
چه بگذري
چه نگذري
به تاريكي
عادت كرده ام ديگر.
در همين حوالي بود
در اين خانه
يا شايد
آن خانه اي كه در ندارد
نمي دانم
ولي همين حوالي بود
كه خودم را گم كردم
آقا؟
مرا نديده اي؟
بخوابيد
زخم هاي كهنه ي من
كه شب از نيمه گذشته
و من فرصت نكرده ام هنوز
به آواز
جيرجيرك ها عادت كنم.
دلم مي خواهد
مثل كودكي هايم
به دست بادبادك هايم
براي خدا نامه بفرستم
اما
آسمان را گم كرده ام.